تبليغاتX
عصفور؛حکایت یک جوان بالدار
عصفور؛حکایت یک جوان بالدار


من که لیل و نهار، پای مغازه ام و مجال تفحّص ندارم. اما تو شازده! تو که چشمان عسلی ات را با دفترکتاب سنجاق کرده اند، بگرد توی این کتابها، تهدیگ مطلب را درآور ببین بالاخره این «شویی» ترجمه اش چه می شود. چه اعجازی توی این چار تا دانه حرف خوابیده، که به این قاعده، قابلیت ترکیب سازی دارد.

علی سبیل المثال، "زناشویی" چه خط و ربطی می تواند با "اطوشویی" داشته باشد. یا اینکه چه مشترکاتی می توان پیدا کرد بین "پولشویی" و "فنگ شویی".

بگرد و خبرمان کن شازده!

ما که گاوگیجه گرفته ایم

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 17:39 | محسن رضوانی |

قیصر، حسرت به دل ماند اینکه کسی از او حال بالش را بپرسد.

ما اما

با "امیری" جور دیگری تا میکنیم

میلیون بار میپرسیم:

استاد!

بالت چطور است؟

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 0:20 | محسن رضوانی |

حالیه را نمی دانم.لکن ما که مدرسه می رفتیم،در دبستان «شکوه همایونی» ناظمی داشتیم که هر نوبه، خبط و خطایی سر میزد از احدی، طپانچه ای حواله ی بناگوشش میکرد و میفرستاد پی مادرش،با او بیاید مدرسه...

ناظم خوش انصاف روزگار!مادر ما نای و پای آمدن و ایستادن ندارد.ما خطاکاران را به پدرمان - علی - ببخش

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 11:30 | محسن رضوانی |

بله عرض میکردم

یکی مثل من که از فرط ادب،جان به جانش هم کنی کلام رکیک از دولبش درز نمی کند،یکی هم مثل سهراب که حرف یومیه اش،فحش های چارواداری ست. هرچه در شلوار جین من شکاف است در الفاظ این پسر،حرف کاف است. پنداری ،کلّهم اجمعینِ لیچارهای عالم را روی زبانش خالکوبی کرده اند.پدرسوخته به همه زبانی هم فحش از بر است.

من اما –حالا که آداب،دست و بالم را بسته – حین مرافعه، از فحش های سالم استفاده می کنم. دری وری هایی با منشأ گیاهی. اینجوری، هم پرهیز داده ام از عوارض جانبی،هم دهن به لجن باز نکرده ام.ذیلاً نمونه هایی تقدیم شده است:

خارشتر

خارمغیلان

گاوزبان

بومادران

انگبین

باقالی

خردل

خرزهره

سوسن کوهی

تخم ترتیزک

تخم گشنیز

هندوانه ابوجهل

شلغم

گزنه

گندنا

میخک

مارچوبه

کرچک

جمعه هجدهم فروردین 1391 | 18:47 | محسن رضوانی |

هرنوبت، فوتوی سه در چهارت را توی کیف پولم میبینند،با سرکوفت و سرزنش،اعصابم را به سیخ می کشند

یا تو خوش قیافه نیستی

یا قاطبه ی این شهر کج سلیقه اند

چشم هایت اما گواهی می دهند دومی به یقین نزدیکتر است

دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 1:35 | محسن رضوانی |
 

اخبارتمام شد

.  .  .  هنوز اما

گویا متاثر از گزارشها

اتمسفر ذهن او سیاسی بود

من فکر و دلم هواشناسی بود

من در پی پیش بینی بارش

من درپی ابرهای با برکت

او گرم فلان جناح،بهمان لیست

او غرق گروه و حزب و کاندیدا

قدری که گذشت رو به من پرسید:

در خط کدام جبهه ای؟ گفتم:

یک جبهه ی پرفشار باران زا

 

 

جمعه پنجم اسفند 1390 | 0:12 | محسن رضوانی |
 

جرّ و منجر کردن با احمد کبری خانم ،عایدی ندارد حاج آقا! حرف را باید به او تنقیه کرد که آن هم فعلاً میسّر نیست.

طفلکی پیرزن ،چه لعبت های آفتاب ندیده ای را از همین محله ی خودمان برایش تکه گرفت.قبول نکرد.عشق صبیه ی آمیزفلاح، حسابی کر و کورش کرده.به همین برکت قسم،چقدر برایش روضه خواندم که اینها در قد و قواره ی تو نیستند. لقمه را قاعده ی دهانت بردار.آمیز فلاح،گربه ی عمارت شان مستطیع و واجب الحج ست.یک روز خرج مطبخ شان قوت سال شماست... گوشش بدهکار نیست.

دین و دنیایش شده ته تغاری آمیزفلاح.زلفش را که بلند کرده هیچ،مسجد هم نمی آید.روی گاری را هم داده خطاطی کرده اند:

"فلاحُ خیر حافظا و هو ارحم الراحمین"

می ترسم به کفریات بکشد کار این جوانک یالغوز.

دعایش کن حاج آقا

 

جمعه بیست و یکم بهمن 1390 | 0:57 | محسن رضوانی |
 

 

سعیدِ رباب، نبش هزارتختخوابی، لیموناد و کمپوت می فروشد، صدایش میکنند: آقا دکتر

حسینِ عمّه ، پای سینما فلور ، بلیط پاره می کند،بهش می گویند : آرتیست

پسر سِد خانوم، دو بار صحن امامزاده یحیی،مکبّریِ نماز کرده، شده است : آشیخ

آنوقت به ما که با قرض و قوله ، جان کنده ایم،کارآفرینی کرده ایم، واحد زنبورداری زده ایم، می گویی :پسره ی پشه باز

عیبی ندارد پدرجان! پیشانی نوشت ما از همان ابتدا شلغم بود

 

چهارشنبه پنجم بهمن 1390 | 0:11 | محسن رضوانی |
 

یا دست بکش ازین دل سرگردان

یا امر وصال را میسر گردان

این قلب نداشت سرنشینی جز تو

پهپاد مرا به سینه ام برگردان

 

پ.ن:پهپاد:پرنده هدایت پذیر از دور(هواپیمای بی سرنشین)

یکشنبه چهارم دی 1390 | 7:54 | محسن رضوانی |
 

پدرآمرزیده بجای اینکه بنویسد «همکف» نوشته:« GF».به خیالش با این فرنگی بلغور کردن ها،کسی قاطی آدم می شود.پسره ی نوکیسه،تا دیروز چلغوز را عوض تافتون می گرفت، اخ تف را جای شاهی سفید؛حالا که به پول رسیده،زبان مادری فراموشش شده.

از آنجا که از آسانسور،مثل مار غاشیه می ترسم ،یکساعتْ شیرینْ،همه ی طبقات آن برج خراب شده را گز کردم.از هر دیّارالبشری پرسیدم جی اف کجاست،یا کجکی نگاهم کرد،یا لبش را گاز گرفت ٬ یا مثل آن ضعیفه ی نسبتاً محترم،نخودی خندید و توصیه کرد با این ریخت کلنگی که من دارم عقب جی اف نگردم.

پیاله ی جفتْ زانوها، از بیخ قلوه کن شد.خدا دودمانت را دود کند مردکه ی هَوَنگ!

 پ.ن: حذف شد

جمعه بیست و پنجم آذر 1390 | 0:26 | محسن رضوانی |
 

 

بعد بوق و اندی، این دو خط را اینجا قلمی می کنم بلکه رفقا بخوانند و فکر نکنند بیرون نرفتن فلانی از بی چادری است.عزای امام غریب ،دل و دماغ نمی گذارد برای احدی.نه برای من که برکت خدا،به همه ریخت معاصی،شهره ی عرشم الّا حرمت نکردن ماه عزا؛ نه برای شازده که این روزها روی چشم های پف کرده اش،پنداری پارچه زده اند:"بفرمایید روضه"

تا اطلاع ثانویه – اقلّ کم بعد هفتِ امام- کرکره پایین

سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 | 0:44 | محسن رضوانی |
 

نوشته بودی می خواهی آکتور سینما شوی.اظهارنظر نمیکنم چون تجربه هنرپیشگی ندارم.در تمام عمر،تنها یک فقره در تعزیه ی حاج حبیب آقای ناظم بکاء، عیال وهب نصرانی بودم که البته شأن و مرتبه ی تعزیه ،تومنی صنار با آکتوری صحنه توفیر دارد.لکن دریغم میآید این چند قلم توصیه ،زیر زبانم خیس بخورد:

-دلخوش به کالج و آموزشگاه نباش.به هر کی هرچی داده اند از توی گهواره داده اند

-هر رُلی را قبول نکن.دیو و دلبر و کولی و قاتل و دیوانه را بگذار الباقی هنرنمایی کنند

-تن به اُرد های شکمی گریمور ها نده.بزک دوزک ،کسی را ستاره نکرده.

-ترجیحاً با این بچه مزلّف های بلااستحقاق که قبای سجاف قصب می پوشند و زلف پاشنه نخواب می گذارند همبازی نشو.قاطبتاً سر و گوششان می جنبد

-سینما سینماست.ملحفه ی شُل با آهار سفت نمی شود

-و نهایتا: بایگان باش٬ نه رایگان.ملتفتی که؟

دوشنبه شانزدهم آبان 1390 | 21:45 | محسن رضوانی |
 

چه میشد می چشیدم مزّه ی سوپ لبویت را

به یک بوسه ، دوا می کردم آن درد گلویت را

 

من و تو سهم دندانگیری از این سفره ها داریم

تو سرما خورده ای، من حسرت دیدار رویت را

 

دوشنبه دوم آبان 1390 | 21:42 | محسن رضوانی |
 

 

در مورد قسمت زنانه،خالی الذهنم؛لکن در مردانه ی مستراح مسجد شاه که ما توفیق آمدوشد داریم،در و دیوارنویسی، یک سنّت مألوف ست.خلق الله راضی نمی شوند حین اجابت مزاج،دستشان بیکار بماند.با یکی لولهنگ برمیدارند با دیگری سیاه مشق میکنند. یعنی هرکس گذرش میفتد اینجا،زائر و عابر و مسافر،یکی دو خط قلمی میکند گوشه ی مبال.خاطره ای،شعری،شعاری،مرده بادی،موعظه ای...خلاصه دریغ نمی کنند از ترشحات اندیشه و طبع شان.از تحلیل های سیاسی تا تصنیف های عشقی؛از توصیه در باب آداب تخلّی تا تحشیه بر مکتوبه های قبلی.

قصدم معارضه با مظاهر مدرنیته نیست جان شازده!ولی باورکن آن فیس پوکی که دوست داری درش اسم نویسی کنی، از روی همین مستراح مسجدشاه ساخته اند.یک عده که مبتلا به لینت قلمی اند نشسته اند دورهم،یا مطلب مینویسند یا به هم حاشیه میزنند.به یکی هم که ابراز علاقه می کنند شست نشانش میدهند که یعنی «لایک». طابق النعل با گرافیک دیواری نمره های مبال.

از ما گفتن بود

خودت می دانی

 

دوشنبه هجدهم مهر 1390 | 23:15 | محسن رضوانی |

از همان عنفوان «عصفور»، از همان موقع که رشته ی روبانش به مقراض جسارت این حقیر بریده شد،قصد نوشتن شعر نداشتم.هر شعری هم روی این صفحه ترقیم شده یا به دستور دوستان بوده یا از سر غلیان احساسات خودم.و إلّا دأب من اینجا،همان قجری نوشته هاست و بس.پست غزل زیر هم بهانه اش توصیه ی رفقا بود

تقدیمش می کنم به امام مشتی مردم ایران

 

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد

جدا ز دامن مادر به دام دانه بیفتد

 

شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را

برای گریه اش اینک به فکر شانه بیفتد

 

درست مثل جوانی شرور و عاصی و سرکش

که وقت غصه و غربت به یاد خانه بیفتد

 

نشان گرفته دلم  را کمان ابروی ماهت

دعا بکن که مبادا دل از نشانه بیفتد

 

همیشه وقت زیارت ، شبیه پهنه دریا

تمام صورت من در پی کرانه بیفتد

 

شبیه رشته تسبیح پاره ، دانه اشکم

به هر بهانه بریزد به هر بهانه بیفتد

 

ولیِّ عهد دلم نه ، تو شاه کشور قلبی

که با تو قصه جمشید، در فسانه بیفتد

 

خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو

بیا که آتش صیاد از زبانه بیفتد

 

الا غریب خراسان! رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد  ...

 

 

پنجشنبه هفتم مهر 1390 | 18:57 | محسن رضوانی |
 

دکان کوچه مروی،«تعمیرلازم» بود،عجالتاً نقل مکان کرده ایم خود ناصرخسرو. بزرگ تر هست لکن حال محل سابق را ندارد.اینجا به نسبه سرم از قبل خلوت ترست.کاسب جماعت هم که خودت ملتفتی ٬وقتی بیکار باشد یا سنگ ترازو را وزن می کند یا موی اسافلش را می کَنَد. من اما مواقع فراغت،هزار و یک جور فکر خطور می کند به ذهنم.قبلِ ظهری، چشممان خورد به پاتیل های اسید حجره ی بغلی.شیمیایی فروش اند خانوادگیتاً. همین طور که نگاهشان می کردم ذهنم آمد اگر یکی از این ها را خالی کنم روی ماهتان،با این حُسن خدادادی که دارید،تازه می شوید انسان معمولی.

راستی شازده!محض اطلاع: نمره ی تلفن دکان ٬همان است که بود

 

جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 | 17:39 | محسن رضوانی |
روا نبود عایدیِ سه ماه جان کندن در خیاطخانه را برداری گوشی بخری. غرض، شنیدن صدای ما بود که با همان ماسماسکِ چراغ قوه دار هم محقق میشد.اگر هم فکرکرده ای "سیب گاز زده" ی روی گوشی،تاثیری در لهجه ات دارد اشتباه می کنی.اصلا تمام بدبختی اولاد آدم از همین سیب نیم خورده است شازده! از همین جای دندان های خانبابا (ع).صبر کرده بودی چهار صباح دیگر، درسته و گاز نخورده اش نیز پیدا میشد. میوه های دیگرش هم.

پنجشنبه دهم شهریور 1390 | 12:38 | محسن رضوانی |
باسمک تعالی

تا اینجا هم آقائی کرده ای که با آن همه خبط و خطا،تشتک دل مان را برنداشته ای و تشت رسوایی مان را روی بام نگه داشته ای. و الّا با این توبه های آبدوغ خیاری ما که عینهو کش تنبان حاجی، دم به دقیقه باید سفتش کنیم ،هر که بود صبردان ش خالی می شد.

شب قدری، مصحف ت را چارطاق باز کردم روبروی صورت.روضه خوان یک دقیقه آنتراک داد هرچه حاجت داریم جاری کنیم روی زبان.ورپریده – از خجالت یا هرچیز دیگری -بند آمده بود.از آنجا که می دانستم وبلاگم را میخوانی ،همه ی آنچه بنا بود آنجا به زبان بیاورم اینجا برایت می نویسم:

قربانک إنی کنت من الچاکرین

سه شنبه یکم شهریور 1390 | 14:28 | محسن رضوانی |
 

خاطرش جمع و دلش قرص و خیالش تخت است

هرکه تسخیر کند قلب تو را خوشبخت است

 

 بس که پر کرده شمیم نفَست «شمران» را

بین آزادی و دربند،گزینش سخت است

دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 | 14:20 | محسن رضوانی |

...اتفاقا پیش پای شما عمو جان،به صبیه ی محترمه می گفتم. منیژه همان دیپلم طبیعی کفایتش بود.کنکور دادن وجه عقلانی نداشت.آن هم ادبیات فارسی و بعدِ آن همه مصیبت.پنداری پسرهایی که دانشگاه، ادبیات خوانده اند کجا را گرفته اند که دختر ها بگیرند.خاصه که برای اینها شوهر رفتن،قضای محتوم ست- و لو کنتم فی بروج مشیدة.

دختر،خوب است هنر یاد بگیرد.علی سبیل المثال،خوب آشپزی کند.نه اینکه مدرک را قاب بگیرد بالای طاق، آنوقت از همه ی میراث خانه داری، بُن شن انبار کردن بلد باشد و بس.سوای پخت و پز،خیلی هنرها هست.همین پری بند انداز؛تصدیق شش هم ندارد منتها فوت و فن مشاطه گری را چنان خوب از بر است که انگار لیسانسیه ی مرمت آثار تاریخی بوده و مدرکش را رئیس سوربن توقیع کرده.اسکناس چاپ میکند پدرسوخته.پیرزن که از یونیت اش بلند می شود هنوز امید معشوقیت دارد.

حالا هم طوری نشده دخترعمو!با آن قیافه ی برزخٌ لایبغیان،اوقات الباقی را تلخ نکن.قبول نشدی فدای سرت.دانشگاه را قلم بکش.فکر هنر باش.

دوشنبه هفدهم مرداد 1390 | 14:36 | محسن رضوانی |

جناب مستطاب،همساده ی گرامی،حاج من باقر تُف کار

بعد از تحیات

پیرو صحبت فقره پیش که سرپایی در گرمابه ی گلشن صورت پذیرفت، مؤکداً معروض میدارد از همان برج دوازده سال منقضی، که حجره ی سماورسازی جنابعالی به دست با کفایت آقازاده ی نسبتا محترمتان تغییر کاربری یافت و به "بنگاه شادمانه" مبدّل گردید، گذر مرشد اسماعیل شده است عرصه ی جولان جماعت لات و هرزه. چارکنج محله را غربتی های شترخانه و پاپتی های نوکیسه ی اطراف برداشته اند.به بهانه ی قرتی خانه ی کذا می آیند لکن متعرّض نوامیس مردم می شوند.

خدا به سر شاهد است چقدر خانواده ها به این کمترین متوسل شده اند تا اقدام عاجل کنم.صبیه های آمیز ممصادق درشکه پز آمده اند گفته اند.متعلقه ی حاج حبیب آقا آمده است گفته است.همشیره ی سهراب لبویی آمده گفته.منزل حاجی قانع همین طور.کلّهن اجمعین در مضیقه اند بندگان خدا.  حرف هم که می زنیم ناخلف حضرتعالی ،درشت بارمان میکند...عهد کلاه مخملی ها کلاف پیچ شده ٬رسم غیرت که ور نیفتاده.یقین کنید اگر زور بازو مهیا بود مصدّع شما نمی شدیم ، مباشرتاً عمل می کردیم.

بناءً علی هذا، این فدوی به عنوان ثقه ی نوامیس محل و مرزبان غیرت اهالی،تقاضامند است نسبت به جمع آوری هرزه خانه مزبور و ریقوباشی های هیپی اش اقدام عاجل کنید و الّا چنانچه مرافعه، به فحش عِرضی کشید گلایه ور نباشید.

والسلام

عصفور.غرّه رمضان المبارک

دوشنبه دهم مرداد 1390 | 18:52 | محسن رضوانی |
 

برای پیشوند "دکتر" همانقدر ارزش قائلم که برای توضیحات روی جعبه ی پرتقال که "پرتقال شهسوار سفارشی فلان..."

جلال آل احمد

پ.ن: بگذارید به حساب سوختگی مفرط بینی بنده

پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 | 1:42 | محسن رضوانی |
خبر شاعره ی بحرینی که آمد ، تنم یخ کرد.آن قدر متورم شد این سیب گلو که بلع، یادمان رفت. دلم راه نیامد چیزی غیر ازین بنویسم.عقلم، وجدانم و البته احساسم رخصت لاطائلات همیشگی را نداد.بلادرنگ غزل زیر را ساختم.

تقدیمش میکنم به زهرای مرضیه(س) و دختر دربندش: آیات القرمزي

 

از ابتدا تـــا قیامت،اســـــلام مدیــــــــــون زهــــراست

اســـلام نه ،آفرینش ،عمــری ست ممنـــــون زهراست

نصف جهــــــان وامــــدارِفریـــــاد خـــــــاموش حیدر

آن نیمه ی دیگرش نیــــز،همواره مرهــــون زهراست

از دین و آئـــین احـمد، مانــــــده اگر آب و رنـــــــگی

از اشک چشمان بانوســـت،از رخت گلگون زهراست

دیــــــروز اهــــل ســـــقیفه ،امــــــروز آل خــــــــلیفه

فرقی نکرده ســت دشمن،این حرفِ اکـــنون زهراست

آتش همــان آتش ست و ٬سیلی همـــــان ضرب سیلی

همشیره!طــــاقت بیاور...این صبر،قـــــانون زهراست

در سینه ای که علی هست،زخم و جراحت طبیعی ست

خون تو آیات آیـــا ، قرمز تر از خون زهراســــــــت؟

 

پ.ن: ضعف این شعر رو ٬ هم با علم حضوری و هم از رهگذر لطف دوستان درک میکنم.اما گریز و گزیری از گفتنش نداشتم.ببخشید م لطفن.

پ.ن ۲: یک نیمایی هم برای آیات القرمزی سروده ام.اینجا بخوانیدش.

چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 | 16:48 | محسن رضوانی |
آلرژی از عارضه های بهارست و اگر نباشد خلاف بدیهی.شاخ و دم هم ندارد.یکی کهیر میزند؛ یکی خارش میگیرد.یکی حبس البول می شود.یکی متصل به عطسه ،بینی بالا میکشد ؛یکی هم مثل این کمرشکسته، یبوست فکری می آید سراغش.اصلا وقتی بهار خودش سر تا پا شعر است همان بهتر که دهان شاعر گِل مال بماند.

اولین مکتوبه ی سال تازه را گذاشتم برای "اول اردیبهشت ماه جلالی".امروز ،روز زیارت مخصوصه ی شیخِ همیشه شابّ شیراز،سعدی علیه الرحمة است.  –حَشَره الله شیعیّاً یوم القیامة.

پروردگار مدد کند سال "نود"، زودازود افاضه میکنیم.و لو در وقت اضافه.

زیاده جسارتست.

پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 | 21:31 | محسن رضوانی |
منفرداً درازکش بودم منزل، که کلافگیِ تنهایی، عارضمان شد.نه شنیدن تصنیف های بدیع زاده افاقه میکرد جهت رفع ملال، نه خواندن این جریده های دریده گو.

زل زدیم به رختاویز خانه و تا حدودی ارتجالاً، بنا کردیم به سرودن شعر ذیل.

تقدیمش میکنم به همه ی رختاویزهای جهان و ایضاً به رسم عیدانه، به کلهم اجمعین خواننده های عصفور.در پناه حجت خدا (عج)

 

بدون اینکه کسی را زخود برنجانی

تو با تمام جهان دست در گریبانی

تو سرو خانه ی مایی جناب رخت آویز!

که گفته روح نداری؟ که گفته بیجانی ؟

به شاخه شاخه ی تو برگهای رنگین ست

به ویژه موسم سرما و فصل بارانی

قبای لیلی و دستار من در آغوشت

تو محرمی به همه، مرد و زن نمیدانی

همیشه چرک نویس سروده های مرا

جلوتر از همه ،از جیب من تو میخوانی

کلاه رفته سرت بارها و با این حال

توهیچگاه مرا از خودت نمی رانی

ندیده هیچکسی یک دقیقه بنشینی

خمی به ابرو و چینی به چهره بنشانی

دمی نشد که تو دست از وظیفه برداری

نشد که کار کسی را کمی بپیچانی

تعجب است چرا کتف تو نمی افتد

چقدر ساکت و سخت و صبور می مانی؟

هرآنچه را که گرفتی به قرض ،پس دادی

ازین لحاظ ،تو سرتا قدم مسلمانی

هنوز هیچ لباسی نکرده پشت به تو

اگر غلط نکنم قبله گاه ایشانی

تمام زحمت من- ای رفیق- گردن توست

چقدر عاطفه داری! چقدر انسانی !

 

یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 | 16:41 | محسن رضوانی |
درباره وبلاگ

عصفور
ذی روحِ بی قرار

اشاره:افراد،اسامی، اماکن و عواطف مذکور در قجری نوشته های این وبلاگ، کاملا خیالی بوده و وجود خارجی ندارد.
لینک دوستان
موضوعات وب
امکانات وب